اومدش...

فکر نمی کردم اینجوری باشه.. با بی میلی می خواستم بپیچونم و ردش کنم.. مثل بقیه...

اما نمی دونم چی شد که یه حسی می گفت که برو، اما یه حسی هم می گفت که اون نمی یاد..

ولی اومد... اومد و دل منو برد... هنوز خنده هاش و صورتش توی ذهنمه.. چشمهای شیطون و جذابی داشت.. دلم خواستش.. اما...

اما از اونجایی که دل ما دست روی هر کسی می گذاره طرف می ره.. دست نمی گذاریم روش...

اینم یکی مثل بقیه..

ولی دلم خیلی گرفتارش شد :-( می خوامشششش.. عروسکمو بهم بدیـــــــــــن


تاريخ : یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 | 2:14 | نویسنده : شاید غریبه ای آشنا |